تبلیغات
سایه روشن


برچسب ها:target="_blank"> [cb:post_related_link_name]،  

تاریخ : شنبه 26 فروردین 1396 | 10:23 ب.ظ | نویسنده : میترا فامیلی | نظرات

یک انرژی مثبت فوق العاده از مولانا :

غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال که بر باد فنا رفت نخور، به خدا حسرت دیروز عذاب است.
مردم شهر به هوشید

 هر چه دارید و ندارید بپوشید و بخندید که امروز ، سر هر کوچه خدا هست.
روی دیوار دل خود بنویسید خدا هست.
نه یکبار و نه ده بار که صد بار به ایمان و تواضع بنویسید ،

خدا هست و خدا هست و خدا هست

برچسب ها:target="_blank"> [cb:post_related_link_name]،  

تاریخ : سه شنبه 22 فروردین 1396 | 07:34 ب.ظ | نویسنده : میترا فامیلی | نظرات

داستان_های_مثنوی_معنوی

خر برفت و خر برفت 

یک صوفیِ مسافر، در راه به خانقاهی رسید و شب آنجا ماند. خَرَش را آب و علف داد و در طویله بست، و به جمع صوفیان پیوست. صوفیان فقیر و گرسنه بودند.

آه از فقر كه كفر و بی ایمانی به دنبال دارد!

صوفیان، پِنهانی خَر مسافر را فروختند و غذا و خوردنی خریدند و آن شب جشن مفّصلی بر پا كردند. 
 مسافرِ خسته را احترام بسیار كردند و از آن خوردنی ها خوردند. و صاحب خر را نیز گرامی داشتند.......او نیز بسیار لذّت می برد. 

پس از غذا، رقص و سماع آغاز كردند. 

"صوفیان همه اهل حقیقت نیستند!"

از هزاران اندکی زین صوفیند 
 باقیان در دولت او می زیند

رقص آغاز شد، مطرب آهنگ سنگینی آغاز کرد و می خواند:
 خر برفت و خر برفت و خر برفت 

صوفیان با این ترانه گرم شدند و تا صبح رقص و شادی كردند. دست افشاندند و پای كوبیدند.
 مسافر نیز به تقلید از آنها ترانه خر برفت و خر برفت را با شور می خواند.
 هنگام صبح همه خداحافظی كردند و رفتند، صوفی بارش را برداشت و به طویله رفت تا بار بر پشت خر بگذارد و به راه ادامه دهد. 
 اما خر در طویله نبود، با خود گفت: 
 حتماً خادم خانقاه خر را برده تا آب بدهد. 
 خادم آمد ولی از خر خبری نبود، صوفی پرسید: خر من كجاست؟
 من خرم را به تو سپردم، و از تو می خواهم
 خادم گفت: 
 صوفیانِ گرسنه حمله كردند، من از ترس جان تسلیم شدم، آنها خر را بردند و فروختند
 تو گوشت لذیذ را میان گربه ها رها كرده بودی. 
 صوفی گفت: 
 چرا به من خبر ندادی؟
 حالا آنها همه رفته اند من از چه كسی شكایت كنم؟ 
 خَرم را خورده اند و رفته اند!
 خادم گفت: 
 به خدا قسم، چند بار آمدم تو را خبر كنم. دیدم تو از همه شادتر هستی و بلندتر از همه می خواندی که خر برفت و خر برفت
 گفتم تو خودت خبر داری و می دانی، پس دیگر من چه به او بگویم؟
 صوفی گفت: 
 آن غذا لذیذ بود و آن ترانه خوش و زیبا، مرا هم خوش می آمد.

مَر مرا تَقلیدشان بر باد داد
 که دو صد لَعنَت بر آن تَقلید باد

آن صوفی از طمع و حرص به تقلید گرفتار شد و حرص عقل او را كور کرد!
 ....................................................................
 خانقاه: محلی كه صوفیان در آن زندگی می کردند.
 سماع: رقص صوفیان
 دولت: سایه، بخت، اقبال



طبقه بندی: اشعار مولوی وعطارو.....،  آرایشی و بهداشتی ومکاپ وشینیون، 
برچسب ها:target="_blank"> [cb:post_related_link_name]،  

تاریخ : سه شنبه 22 فروردین 1396 | 07:03 ب.ظ | نویسنده : میترا فامیلی | نظرات

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست.
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

این شعر را آن روزها برای همین مد بودنش می خواندم ولی این روزها و این سال ها این شعر برایم خیلی معنادارتر شده است. این شعر زیبا که از مرحوم ژاله اصفهانی است به چند واقعیت مهم اشاره می کند که هر کدامشان یک رکن اساسی زندگی را تشکیل می دهند.

خداوند زندگی را به همه انسان ها عطا کرده است و در بودن همه با هم مشترکیم. هر چند در وجود همه با هم اشتراک داریم ولی در چه بودن نه!

هر کدام از ما از پدر و مادری زاده شده ایم و به قول دکتر شریعتی در زندان های چندگانه تن و تاریخ و طبیعت و ... گرفتاریم. ما همه همچون هنرمندانی هستیم که نقشمان را کارگردان این هستی برایمان از پیش تعیین کرده است. این که در چه خانواده ای با چه پدر و مادری و چه موقعیت اقتصادی اجتماعی به دنیا بیاییم و با چه محدودیت ها و امکاناتی رشد کنیم زیاد دست خودمان نیست. پس زندگی به واقع صحنه یکتای هنرمندی ماست. این یکتا بودن و دو نداشتن زندگی هم واقعیت تلخ یا شیرینی است که باید آن را پذیرفت. 

اما واقعیت دوم این است که هر کسی که آمد و نقش خودش را بازی کرد باید برود. کسی نمی تواند تا ابد بر صحنه بماند. هر چند که برخی نقششان کوتاه است و برخی بلند. برخی نقششان توجهی را به خود جلب نمی کند و برخی دیگر همه نگاه ها را متوجه خودشان می کنند ولی بهر حال همه تمام شدنی هستند. مرگ! واقعیتی تلخ ولی واقعی. پس هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود.

صحنه پیوسته به جاست!

بله صحنه دنیا هست هر چند که این هنرپیشه هایش بیایند و بروند و بمیرند. دنیا هست و انسان نیست! هر کسی در این چند روزه فکر می کند که دنیا مال اوست ولی به قول خواجه سخن این عجوزه عروس هزار داماد است!

اما نکته عبرت آموز این شعر که باعث شده من همیشه آن را با خودم تکرار کنم این است که : خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

چه قدر این قسمت شعر معنادار است! بلاخره هر کسی به این صحنه آمد زمانی از صحنه خارج خواهد شد. یا به قول مرثیه خوان ها هر که آمد به جهان روزی ز جهان خواهد شد و یا به قول منبری ها به حکم آیه قرآن کل من علیها فان. ولی این طور نیست که هر اجرایی و هر نغمه ای و هر جور زندگی کردنی زندگی باشد. در حافظه مردم (چه همان چند نفر دور و بر آدم و چه مردم یک کوچه و محله و شهر) و یا در حافظه تاریخ نغمه هایی به خوبی به یاد می مانند که فایده ای داشته باشند. نغمه هایی که خاطری را شاد کرده باشند. نغمه هایی که دردی را از دلی برداشته باشند و نغمه هایی که فقط برای سراینده سروده نشده باشند.

آری زندگی صحنه تاتر است ولی نمایش خلاق است. نقش ما مشخص است ولی دیالوگ ها را خودمان می آفرینیم و اتفاقا قسمت جذابش هم همین است که در درون محدودیت ها آزادی هایی وجود دارد! دست ما نه باز باز است که نقش را خودمان انتخاب کنیم و نه بسته بسته است که فقط دیالوگ هایی را که دیگری نوشته است بخوانیم.

حالا این ماییم و هنرمندی ما. ماییم و صحنه ای که آن را ترک خواهیم کرد. ماییم که می توانیم آن قدر صحنه را بیاراییم که فرصتی برای سرودن و خواندن برایمان باقی نماند و یا اینکه در صحنه ای سراسر زیبا از سادگی نغمه های جاودانی و آسمانی سر دهیم.

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد



طبقه بندی: اشعار مولوی وعطارو.....، 
برچسب ها:target="_blank"> [cb:post_related_link_name]،  

تاریخ : یکشنبه 20 تیر 1395 | 04:56 ب.ظ | نویسنده : میترا فامیلی | نظرات



  • برنج: ۳ پیمانه
  • نخود سبز پخته: ۱۵۰ گرم
  • لوبیا سبز: ۳ عدد
  • گشنیز: ۱ پیمانه
  • نعنا: ۲ /۱ پیمانه
  • فلفل سبز: ۳ عدد
  • گوجه فرنگی خرد شده: ۱ عدد
  • زیره سبز: ۲ /۱ ق چ
  • سس گوجه فرنگی: ۲ /۱ پیمانه
  • سس قرمز تند: ۲ /۱ ق چ
  • آب: ۳ ق س
  • نمک و روغن: به میزان لازم
دستور پخت برنج سه رنگ

دستور پخت برنج سه رنگ

طرز تهیه برنج سه رنگ

برای درست کردن پلو سه رنگ در ابتدای کار برنج را بخیسانید. در همین مدت، نخود فرنگی و لوبیا سبز و فلفل سبز را پخته و همه این مواد را در دستگاه مخلوط کن (آسیاب) بریزید و بعد از آن آب و گشنیز به همراه نعناع را به همان مواد اضافه کنید و اجازه دهید همه مواد کاملا با هم مخلوط شوند تا جایی که موادی به رنگ سبز که شبیه پوره باشد به دست آید. سپس یک ماهیتابه آماده کنید و مقداری روغن در آن بریزید و گوجه فرنگی ها و سس قرمز تند و سس گوجه فرنگی به همراه مقداری نمک را به آن اضافه کنید و اجازه دهید سرخ شود.
بعد از آن برنجی که خیسانده بودید را به طور کته درست کنید. وقتی کته آماده شد، آن را به سه قسمت مساوی تقسیم کنید. یک قسمت از برنج را با موادی که در دستگاه مخلوط کن آماده کرده اید، مخلوط کنید، قسمت دیگر برنج را با موادی که در ماهیتابه درست کرده اید مخلوط کنید، قسمت دیگر برنج را هم با مقداری زیره (زیره سبز) مخلوط کنید. به این ترتیب سه قسمت برنج با سه رنگ مختلف به دست آمده است.
تعدادی قالب را آماده کنید، (بهتر است قالب ها گرد باشند)، سپس قالب ها را با روغن جرب کنید، سپس مقداری از هر کدام برنج ها را داخل قالب ها بریزید، به این ترتیب که ابتدا مقداری برنج سبز داخل قالب بریزید و کاملا فشرده کنید بعد مقداری برنج نارنجی هم روی آن بریزید و فشار دهید و بعد مقداری برنج زیره دار را روی آن دو لایه بریزید و باز هم فشرده کنید. سپس قالب را درون بشقاب یا سینی موردنظرتان برگردانید و سرو کنید.




طبقه بندی: آشپزی ایرانی، 
برچسب ها:target="_blank"> [cb:post_related_link_name]،  

تاریخ : چهارشنبه 19 خرداد 1395 | 09:58 ب.ظ | نویسنده : میترا فامیلی | نظرات
تعداد کل صفحات : 369 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.