سایه روشن
هرآنکس به این سرادرآید نانش دهید ازایمانش مپرسید چه آنکس که به درگاه باری تعالی به جان ارزد البته برخوان بوالحسن به نان ارزد
پنجشنبه 30 آبان 1392 :: نویسنده : میترا فامیلی
شهرساری کیلومتر 5 جاده دریا

مجموعه فروشگاهی . پذیرایی و تفریحی
لاویسان واقع در استان توریستی مازندران


زیورآلات کلاسیک وشال روسری ومزون مانتوخانمهاو لباس 

آقایان برند وخوشمزه ترین پیتزاواستریپس باتالار عروسی وبام 

رستوران   وقلیان11.gif

وکافی شاپ بایدببینید وامتحان کنید مطمئنا مشتری دائمی می شوید

میریم مجتمع لاویسان یا...................؟

Weblog :- جشن ویژه روز مادر در رستوران لاویسان

- پذیرایی به صورت بوفه آزاد شامل:

   - ماهی سفید، ماهی قزا آلا، کباب کوبیده، جوجه کباب، کوبیده سفید (مرغ)، روطی (گوشت و مرغ)، سوپ، آش، میرزاقاسمی، کشک بادمجان، عدس پلو، سبزی پلو، چلو ساده، سالاد فصل، ماست، ماست و دلال، ماست لبو، نوشابه، دوغ، آب، چای، نسکافه

- اجرای موسیقی زنده

- حق سرویس و مالیات بر ارزش افزوده ندارد

- دید آزاد به مناظر طبیعی

- محیطی بسیار شیک و دنج و زیبا

- استفاده از مواد مصرفی مرغوب

- ظرفیت رستوران 200 نفر

- دارای پارکینگ اختصاصی

- مجتمع پذیرایی لاویسان به رتبه درجه 1 ممتاز دارای امکانات: تالار مراسم (آقایان و خانم ها)، رستوران کلاسیک، سفره خانه سنتی، فست فود، کافی شاپ، فروشگاه البسه می باشد

- رستوران لاویسان به غیر از این ویژه برنامه همه روزه از 12:30 الی 23:30 با پرداخت هزینه جداگانه آماده پذیرایی مهمانان عزیز می باشد loveysun.mihanblog.com

facebook/loveysun

Info : 09356200136 , 09375577916

loveysun/+google

روابط عمومی : 09111557842

  تبلیغات و برنامه ریزی : 09111514410  
 Griffin - گیریفین

قلمو




نوع مطلب : تقدیمی هایم .....به عزیزانم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 31 فروردین 1393 :: نویسنده : میترا فامیلی

ای مه من، ای بت چین ای صنم . لالـه رُخ، زهره جبیین ای صنم

تا به تـو دادم دل و دین ای صـنم , برهمه كس گشته یقین ای صنم

من زتو دوری نتوانم دیگر , جانم , وزتو صبوری نتوانم دیگر

( بیا حبیبم، بیا طبیبم)۲

هر كه تو را دیده ز خـود دل برید , رفته ز خود، تا كه رُخت را بدید

تیر غمت، چون به دلِ من رسید , همچو بگفتم كه همه كس شنید

من زتو دوری نتوانم دیگر , جانم , وزتو صبوری نتوانم دیگر

( بیا حبیبم، بیا طبیبم)۲

ای نفـسِ اُنـسِ تـو احیای من

چون تویی امروزه مسیحای من

حالت جمعی تو پریشان كنی , وای به حال دل شیدای من

من زتو دوری نتوانم دیگر , جانم , وزتو صبوری نتوانم دیگر

( بیا حبیبم، بیا طبیبم)۲

(از غــم عشقت) ۲ ، (دل شیدا شكست) ۲

(شیشهء می در) ۲ ، (شب یلدا شكست )۲

(از بس كه زدم ) ۲ ، (ریگ بیابان به كف) ۲

(خار مغیلان )۲ ، (همه در پا شكست )۲

تكرار

از غم عشق تو ای صنم

از غم عشق تو ای صنم

از غم عشق تو ای صنم (روز و شب ناله ها می كنم من )۲

وز قد و قامتت هر زمان

وز قد و قامتت هر زمان (صـد قیامت به پا می كـنم من )۲

دست و بر زلف تو می زنم ، می زنم (روز خود را سیه می كنم من)۲

گربه فلك می رسد گربه فلك می رسد، آه من از غمت

(چشم تو دل می برد، دلربا یار)۲

با من شیدا نشین

با من شیدا نشین، حال نزارم ببین ، بیش از این بد مكن (فتنه به كارم مكن، دلربا یار)۲

آیین وفا ومهربانی ، آیین وفا و مهربانی ؛ در شهر شما مگر نباشد؛ حبیبم

سر كوی تو تا چند آیم و شُـم

ز وصلت بینوا چند آیم شـُم ، سركویت برای دیدن تو ،

نترسی از خدا چند آیم و شــُم

صبر و بر جور تو (می كنم من)۲ روز خود را سیه می كنم من،

عمر خود را تبه می كنم من

صبر و بر جور تو ( می كنم من)۲ روزخود را سیه می كنم من ،

(عمر خود را تبه می كنم من )۲





نوع مطلب : اشعار مولوی وعطارو.....، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
مولوی
 غزل 2290

کجا شد عهد و پیمانی که کردی دوش با بنده
که بادا عهد و بدعهدی و حسنت هر سه پاینده
ز بدعهدی چه غم دارد شهنشاهی که برباید
جهانی را به یک غمزه قرانی را به یک خنده
بخواه ای دل چه می‌خواهی عطا نقد است و شه حاضر
که آن مه رو نفرماید که رو تا سال آینده
به جان شه که نشنیدم ز نقدش وعده فردا
شنیدی نور رخ نسیه ز قرص ماه تابنده
کجا شد آن عنایت‌ها کجا شد آن حکایت‌ها
کجا شد آن گشایش‌ها کجا شد آن گشاینده
همه با ماست چه با ما که خود ماییم سرتاسر
مثل گشته‌ست در عالم که جوینده‌ست یابنده
چه جای ما که ما مردیم زیر پای عشق او
غلط گفتم کجا میرد کسی کو شد بدو زنده
خیال شه خرامان شد کلوخ و سنگ باجان شد
درخت خشک خندان شد سترون گشت زاینده
خیالش چون چنین باشد جمالش بین که چون باشد
جمالش می‌نماید در خیال نانماینده
خیالش نور خورشیدی که اندر جان‌ها افتد
جمالش قرص خورشیدی به چارم چرخ تازنده
نمک را در طعام آن کس شناسد در گه خوردن
که تنها خورده‌ست آن را و یا بوده‌ست ساینده
عجایب غیر و لاغیری که معشوق است با عاشق
وصال بوالعجب دارد زدوده با زداینده




نوع مطلب : اشعار مولوی وعطارو.....، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 31 فروردین 1393 :: نویسنده : میترا فامیلی

 

نقاشی های سه بعدی بخشی از تلاش هنرمندان برای ایجاد جلوه های عمق در تصویر ۲ بعدی با استفاده از پرسپکتیو و مشاهده از زاویه خاص است. این نقاشیها غالبا در معابر عمومی طراحی میشود و بعنوان یک هنر خیابانی شناخته شده است. 
آنچه امروز بعنوان نقاشی سه‌بعدی خیابانی شناخته شده است، در واقع یک کار هنری دوبعدی است که با مشاهده از زاویه خاص به بیننده یک نمای سه‌بعدی می‌دهد. این نقاشی ها به گونه ای طراحی می شوند که گویی بیننده در موقعیت عکس قرار دارد.
 این نقاشی‌ها می‌تواند بسیار واقعی و جذاب باشد و خلق آنها کاری بسیار سخت و زمان‌بر است.
در مطلب زیر تصاویری از بهترینهای نمایشگاه هنر نقاشی سه بعدی در چین را انتخاب کرده ایم که مردم را هم به بخشی واقعی از این آثار هنری تبدیل کرده است.

 

گروه سرگرمی ROZANEH

 

روزنه آنلاین

 

گروه سرگرمی ROZANEH

 

روزنه آنلاین

 

www.ROZANEHONLINE.com

 

www.ROZANEHONLINE.com

 

www.ROZANEHONLINE.com

 

گروه سرگرمی ROZANEH

 

www.ROZANEHONLINE.com

 

گروه سرگرمی روزنه

 

http://www.rozanehonline.com

 

www.ROZANEHONLINE.com

 

گروه سرگرمی ROZANEH

 

www.ROZANEHONLINE.com

 

www.ROZANEHONLINE.com

 

گروه سرگرمی ROZANEH

 

روزنه آنلاین

 

گروه سرگرمی ROZANEH

 

www.ROZANEHONLINE.com

 

گروه سرگرمی ROZANEH

 

گروه سرگرمی ROZANEH

 

گروه سرگرمی ROZANEH

 

روزنه آنلاین

 

www.ROZANEHONLINE.com

 

www.ROZANEHONLINE.com

 

www.ROZANEHONLINE.com

 

www.ROZANEHONLINE.com

 

گروه سرگرمی روزنه

 

روزنه آنلاین

 

http://www.rozanehonline.com

 

www.ROZANEHONLINE.com

 

گروه سرگرمی ROZANEH

 

www.ROZANEHONLINE.com

 

www.ROZANEHONLINE.com

 

روزنه آنلاین

 

گروه سرگرمی روزنه

 





نوع مطلب : نقاشی وعکس وکاریکاتور، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


بلا زمینه ساز کمال آدمی 
از نظر مولوی هدف از ابتلا به کمال رسیدن انسان است و اگر آدمی بر سختی ابتلا شکیبایی ورزد به کمال لایق خود می رسد. ~مولانا=مولوی=11261~ در تبیین این مطلب حکایت کوتاه طبخ نخودها را به دست کدبانوی خانه مثال می زند و طبق اسلوب معهود خود از ساده ترین پدیده ها و رویدادها، ژرف ترین نکات حیات آدمی یعنی سیر روحانی او را به گفت آورده است: (میناگر عشق، ص 518. ) کدبانویی مقداری نخود درون دیگی پرجوش می ریزد تا غذایی گوارا بپزد. نخودها با زبان حال از غلغل آب می نالند، اما آن بانو به نخودها دلداری می دهد که این محنت را تحمل کنید که اگر بدین جوش و غلیان صبر آرید خامی شما به پختگی، دگر شود و برخوان کریم آدمیان نهاده شوید و بعد از هضم به مرتبه انسانی می رسید. این زبان حال و سرگذشت انسان است. او باید مراحل شناخت بصیرت را یکی پس از دیگری در نوردد تا مقام والای انسان را تحقق بخشد، و جان مایه اصلی اندیشه مولوی نیز مردن و شدن، ملازمه دائمی فنای فی الله و بقای باالله است.
در این تمثیل نخود در هر لحظه ای که می جوشد، صدها خروش بر سر دیگ بر می آورد و با کدبانو می گوید: 
که چرا آتش به من در می زنـــی ------- چون خریدی چون نگونم می کنی؟! 
اما کدبانو می گوید: اگر این محنت ها را تحمل کنی، به جای رسیدن به نعمتهای مورد انتظار به خود منعم خواهی رسید و در این زمان است که همه نعمتها بر تو رشک خواهد ورزید. اگر دل آگاه تو از این گفتارهای تلخ من پرخون شود، تلخی های درونی تو مبدل به شیرینی خواهد شد، محتویات درونی تو آنگاه مانند عسل شیرین می شود که سرکه ای در آن بریزند. مولوی می افزاید: 
ای نخود می جوش اندر ابتــلا ------- تا نه هستی و نه خود ماند ترا 
سالک نیز باید چنان در دیگ پرجوش و خروش ابتلا بجوشد که وجود موهوم او بکلی محو و فانی شود. لذا در نظر مولوی هر کس که تحمل خود را در مقابل بلایا و مصایب از دست دهد، راهی به درگاه فاخر کمال نخواهد داشت و برعکس، تحمل شداید، موجب کمال و رسیدن به درجات عالی خواهد بود. 

بلا موجب تقرب به بارگاه الهی
مولانا معتقد است که بلا و درد باعث نزدیک شدن بنده به پروردگارش می گردد چرا که به هنگام تنهایی درمی یابد که تنها از او می تواند یاری بخواهد: 
بنده می نالد به حق از درد و نیــش ------ صد شکایت می کند از رنج خویش 
حق همی گوید که آخر رنج و درد ------ مر تو را لابه کنان و راست کرد 
این گله زآن نعمتی کن کت زنـد ------- از درمـادور و مطرودت کــــند 
در حقیقت هر عدو داروی توست ------- کیمیای نافع و دلجوی توســـت 
که ازو اندر گریزی در خــــلا ------- استعانت جویی از لطف خـــدا 
خداوند به بنده اش می گوید که درد و رنج سرانجام تو را به لابه واداشت و به راه راست هدایت کرد. تو از آن نعمتی شکایت کن که راه تو را می زند و تو را از ما دور می کند و می راند. هر دشمنی در حقیقت دوای درد توست، کیمیای توست به تو سود می رساند و دلت را به دست می آورد زیرا که از دست او به خلوتگاهی میروی و از لطف الهی یاری می طلبی. دوستان تو در حقیقت دشمنان تو هستند، زیرا که تو را از درگاه الهی دور کرده و سرگرمت می کنند. 

بلا صیقل آینه جان آدمی 
مولانا بلا و سختی را پاک کننده نفس و صیقل دهنده جان می داند. چنانچه می گوید: شداید، روح را ورزش می دهد و فلز وجود انسان را خالص و محکم می کند. همچنین بلا را موجب طهارت می داند و تأثیر آن را در پاکیزه کردن روح به داروهایی که هنگام دباغی برای پاکیزه کردن پوست بکار می رود، تشبیه می کند: 
پوســــت از دارو بلاکش می شود ------ چون ادیم طایفی خوش می شود 
ورنه تلـــــخ و تیز مالیدی درو ------ گـــنده گشتی نــاخوش و ناپاک بو 
در این تشبیه مولوی می گوید: هرچه پوست هستی تو در معرض داروها قرار گیرد مانند پوست دباغی شده محکمتر و عالی تر می شود. اگر داروهای تلخی روزگاران به پوست هستی تو مالیده نمی شد، می گندید و ناخوش و ناپاک می ماند. وجود آدمی نیز همانند پوست است که از علایق حیات طبیعی مانند رطوبت ها که پوست را ناشایست نگه می دارد، زشت و سنگین شده است. این پوست طبیعی را به حال خود رها مساز و اگر خود توانایی صیقل دادن را در خود نمی بینی، بگذار خداوند با مصیبت ها و رنجهایی که به تو وارد می سازد، پوست تو را دباغی نماید. (تفسیر مثنوی، ج 9، ص 325. ) 
که بلای دوست تطهیر شماست ------- علم او بالای تدبیر شماســت 
مولوی می افزاید: زمانی که آدمی نتایج بلا و محنت ها را که صفای روحی است درک کند، تلخی آن بلاها برایش شیرین می شود، چنانکه وقتی بیمار بهبودی خود را در خوردن دواهای تلخ می بیند، تلخی آن دواها برای او شیرین و گواراست. 

بلا سبب گشایش (ان مع العسر یسرا) 
در حکایت پیر چنگی، مولانا بیان می کند که: من وجودی هرکس بلای اوست و انسان باید خود را از خود رها سازد تا به کمال برسد. وی در این حکایت فقر و درماندگی پیر چنگی را که به ظاهر بلای زندگی او بود، باعث روی آوردن او به درگاه خداوند می داند. مولانا، این داستان را با مختصر تغییراتی از مصیبت نامه شیخ فرید الدین ~عطار نیشابوری~، اخذ نموده است. اکنون تحلیل این حکایت، مطابق با نقل مولانا: در روزگار عمر، مطربی چنگ نواز بود که آوازی دلاویز داشت و چنگ چنان خوش می زد که به تعبیر مولانا مانند اسرافیل مردگان را زندگی می بخشید. اما مطرب بعد از سالها، جوانی و خوشنوازی و خوش صدایی را از دست می دهد و دیگر کسی او را به جشن و مهمانی فرا نمی خواند. فقر موجب می شود که زن و فرزند نیز از او روی برگردانند. مطرب پیر، سرخورده از همه جا، به گورستان مدینه می رود با گریه چنگ می نوازد و به خدا می گوید: 
نیست کسب، امروز مهمان توام -------- چنگ بهر تو زنم کآن تـــوام 
پیر به خدا می گوید امروز برای تو می زنم و مزدم را هم از تو می خواهم: 
گفت خواهم از حق، ابریشم بها -------- کو به نیکویی پذیرد قلبهــــا 
پیر برای خدا جنگ زد و گریست تا خواب بر او چیره شد. ساز را زیر سرش نهاد و بر روی گوری خوابید: 
چنگ زد بسیار و گریان سر نهـاد -------- چنگ بالین کرد و بر گوری فتاد 
مولوی نقل می کند که پیر در خواب فرو رفته بود و همزمان خداوند بر عمر خوابی گماشت. در خواب ندای غیبی به خطاب گماشت. در خواب ندای عجیبی به او خطاب کرد: بنده ای خاص و محترم داریم که اکنون در گورستان خفته است. او را از نیازمندی رها کن. هفتصد دینار از بیت المال برگیر و به او ده، به او سلام ما را برسان و بگو این زر را به عنوان مزدسازی که برای ما زدی، بستان و خرج کن و چون خرج شد، به سوی ما بیا و چنگ بزن و مزد خود بگیر. (شرح مثنوی شریفه، ج 3،ص 772) 
ســـــوی گورستان عمر بنهاد رو -------- در بغل همیان، دوان در جست و جو 
گرد گورستان دوانه شد بســـــی ------- غـــــیر آن پیر او ندید آنجا کسی 
گفت ایـــــن نبود دگر باره دوید -------- مانده گشت و غیر آن پیــر او ندید 
گفت حق فرمــود ما را بنده ایست --------- صافی و شایستـــه و فرخنده ایست 
پیر چنگی کی بود خـــاص خـدا --------- حبـــــذا ای سر پـــنهان حبذا 
بار دیــگر گرد گورستان بگـــشت -------- همـــچو آن شیر شکاری گرد دشت 
چون یقین گشتش که غیر پیر نیست ------ گفت در ظلمت دل روشن بسیست 
عمر بعد از سه بار جستجو، مطمئن شد که منظور خدا، همان مطرب چنگ زیر بالین است، آنجا نشست، عطسه ای بر عمر افتاد و پیر چنگی از خواب بیدار شد، عمر را بالای سر خود دید، بر خود لرزید و گفت: خدایا من از تو داد و یاری خواستم و تو محتسب را به سراغم فرستادی؟ 
پس عمر گفتش مترس از من مرم ------- کت بشارتهــــا ز حق آورده ام 
چند یزدان مدحت خوی تو کرد -------- تا عمر را عاشــق روی تو کرد 
پیش من بنشین و مهجوری مساز ------- تا بگوشت گویم از اقــبال راز 
حق سلامت می کند می پرسدت -------- چونی از رنج و غمان بی حدت 
نک قراضه چند ابریشم بها ------- خرج کن این را و باز اینجا بیا 
پیر با شنیدن آن پیغام با درد و فغان گریست و گفت: خدایا از شرمساری آب گشتم که هفتاد سال نافرمانی کردم اما چون یکبار برای تو چنگ زدم، مزد هفتاد سال چنگ نوازی را یکجا به من دادی. 
پـــیر لرزان گشت چون آن را شنید -------- دســــت می خایید و بر خود می طپید 
چون بسی بگریست و از حد رفت درد ------- چنگ را زد بــــــرزمین وخرد کرد 
گفت ای بوده حجابـــــــــم از اله -------- ای مرا تو راه زن از شــــــــاه راه 
ای بخورده خون من هفتاد ســــــال ------- ای زتو رویم سیه پیــــــــش کمال 
ای خــــــــدای باعطای باوفا -------- رحم کن بر عمر رفته در جفا 
چنانچه دیدیم، مولوی بلای فقر و درماندگی را، باعث هدایت و بیداری پیر چنگی می داند. 
مولانا در باب عشق نیز می فرماید: بلای عشق سبب وصول به راحت وصال است، لاجرم عاشقان از آن بلا التذاذ تمام دارند. وی بلایی را که از جانب معشوق می رسد عین عطا می داند. و حتی از انقطاع بلای معشوق بیم دارد چنانچه می گوید: 
نالم و ترسم که او باور کند --------- وز ترحم جور را کمتر کند 

سخن پایانی (درستایش ناستوده) 
جهان یک واحد تجزیه ناپذیر است و رابطه اجزاء جهان طوری نیست که بتوان قسمتهایی از آن را حذف کرد. توازن در کل مجموعه به نحوی است که نبودن بلا و مصیبت نیز نظام عالم هستی را درهم می ریزد و این مساوی است با نابودی جهان. بلا با تمام واژه های متضاد آن مانند: راحت، نعمت، عافیت، لذت و …. چنان با هم آمیخته اند که انفکاک آنها از یکدیگر امکان ندارد. 
در بیان آثار و فواید بلایا می توان این موارد را ذکر کرد: 
وجود بلا، سختی، زشتی و بدی در پدید آوردن مجموعه زیبای جهان ضروری است. 
2) حتی زیبائیها، جلوه خود را از زشتیها و سختیها دریافت می کنند. احساس زیبایی در مقایسه با زشت پدید می آید. اگر نشیب نبود، فراز هم نبود. اگر معاویه نبود، علی بن ابیطالب (ع) با آن همه شکوه و حسن وجود نمی داشت. 
3) در شکم گرفتاریها و مصیبتها، نیکبختی ها و سعادتها نهفته است. همچنان که گاهی نیز درون سعادتها، بدبختی ها تکوین می یابند. 
4) بلا و درد نعمتی است که نصیب هر کسی نمی شود. 
5) خداوند بنده اش را به بلا و محنت گرفتار می کند تا در آن زمان، با دیدن ضعف و نقص هر چیزی غیر از ذات باریتعالی، یقین می کند که جز او فریاد رسی ندارد و روی نیاز را فقط به قبله ناز او بگرداند. 
6) بلا روح و جان آدمی را صیقل می دهد و چه بسا موجب هدایتش شود. 
7) بلا انسان را مقاوم، صبور، شکور و راضی می سازد. 
8) اگر بلا نبود، نه تنها بسیاری از صفات الهی تجلی پیدا نمی کرد، بلکه در میان آدمیان نیز، خوب و بد، مومن و منافق از یکدیگر شناخته نمی شدند. 
9) خداوند، قادر است که بی بلا و مشقت عطا فرماید، اما بعد از رنج، راحت یافتن را مزه دیگری است. 
10) بلا در بسیاری موارد بازتاب اعمال اشتباه خود انسان است و می توان با رعایت دین و اخلاق، مشورت و بهره گیری از عقل، از بروز آن پیشگیری یا میزان سختی آن را کمرنگ تر کرد. 
11) بلا و محنت کنترل کننده اعمال انسان و عامل پیشگیری از ارتکاب به گناه است. 
12) بلا، انسان را قدر دان نعمتهای پیشین و حال خود می سازد. 
13) بلا و مصیبت، ندانستن و نشناختن ماست. نه خود را می شناسیم نه خدا را، نه دنیا و نه عقبی را. اگر به این چهار مقوله اشراف کامل پیدا کنیم، دیگر غم معنا نخواهد داشت. زیرا خداوندی که مصلحت بنده اش را از خودش بهتر می داند و نظام جهان را بصورت کل در نظر می گیرد، جز به خیر و صلاح ما قلم نخواهد زد. و آنچه در آخر می توان افزود این است که فواید مثبت بلا و مصیبت آنقدر زیاد است که آثار منفی در کنار آثار مثبت آن، صفر به نظر می رسد.




نوع مطلب : اشعار مولوی وعطارو.....، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 30 فروردین 1393 :: نویسنده : میترا فامیلی


کمترین آرزویم این است:هرگز باچشمان مهربانت"نامهربانی روزگاررانبینی نازنین بانو 
 گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهان گرفتن آموخت 


شب ها بر ِ گاهواری من بیدار نشست و خفتن آموخت



دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت



یک حرف و دو حرف بر زبانم الفاظ نهاد و گفتن آموخت



لبخند نهاد بر لب من بر غنچه ی گل شکفتن آموخت



پس هستی من ز هستی اوست تا هستم وهست دارمش دوست



( ایرج میرزا)






نوع مطلب : تقدیمی هایم .....به عزیزانم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 324 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


خدایا دلم را همچون نی لبکی چوبین بر لب ها خود بگذار و نغمه هایت را بر فضای زندگی چنان بنواز دلم را که هر جا نفرتی هست عشق باشم من ! هر جا زخمی هست مرحم باشم من ! هرجا تردیدی هست ایمان باشم من! هر جا ناامیدی هست امید باشم من! هرجا غمی هست شادمانی باشم من! هرجا تاریکی هست روشنایی باشم من! خدایا توانم ده دوست بدارم بی چشم داشت و بفهمم دیگران را حتی اگر نفهمند مرا! زیباترین قسم نه تو میمانی نه اندوه ونه هیچ یک ازمردم این آبادی به حباب نگران یک رودقسم وبه کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم میگذرد آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه هاعریانند به تن لحظه خود جامه اندوه نپوشان هرگز....................سهراب سپهری
زندگی یک آوازاست آن رابخوان زندگی یک بازی است آن رابازی کن زندگی یک مبارزه است با آن مقابله کن زندگی یک رویا است به آن واقعیت ببخش زندگی یک فداکاری است آن راعرضه کن زندگی یک عشق است ازآن لذت ببر

مدیر وبلاگ : میترا فامیلی
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی